خرید بک لینک

درباره سایت

شرکت خدماتی و نظافتی آبتین پاک گستر تهران

کارگر نظافتچی,کلیه امور نظافتی منازل ,ادارات و راه پله ها,شسشتشوی فرش و مبل با دستگاه,کف سابی و دیوار شویی ,پرستار وخدمات پرستاری ,نگهداری از کودک و سالمند و بیمار,باغبانی ,نگهبانی و سرایداری ,اسباب کشی ,کارگر فنی ,برق ساختمان و نصب آیفون,نصب و تنظیم آنتن ,پخش تراکت ,کارگر ساختمان,رنگ ساختمان ,سوراخکاری و جا زنی لوله وکنده کاری و تخریب بتن و دیوار بادستگاه آدرس سایت:www.abtinpak.ir

امکانات وب

مرد کشاورزي يک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت ميکرد. تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم ميزد.
يک روز، وقتي که همسرش برايش ناهار آورد، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل هميشه شکايت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پير با هر دو پاي عقبي لگدي به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشييع جنازه چند روز بعد، کشيش متوجه چيز عجيبي شد. هر وقت...

يک زن عزادار براي تسليت گويي به مرد کشاورز نزديک ميشد، مرد گوش ميداد و بنشانه تصديق سر خود را بالا و پايين ميکرد، اما هنگامي که يک مرد عزادار به او نزديک ميشد، او بعد از يک دقيقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان ميداد.

پس از مراسم تدفين، کشيش از کشاورز قضيه را پرسيد.

کشاورز گفت: خوب، اين زنان مي آمدند چيز خوبي در مورد همسر من ميگفتند، که چقدر خوب بود، يا چه قدر خوشگل يا خوش لباس بود، بنابراين من هم تصديق ميکردم.

کشيش پرسيد، پس مردها چه ميگفتند؟

کشاورز گفت: آنها مي خواستند بدانند که آيا قاطر را حاضرم بفروشم يا نه

برچسب: نویسنده: مسلم حسینی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1391 ساعت: 19:51

صفحه بندی